آنچنان که در هم آغوشی، تنی خسته، در وهمی سنگین به خواب رود
عریانی دریچه را ستری باید از گستاخی سرد زمستان
بسان مستوره ای
عریانی کلام را سکوتی سنگین
مادام که برهنه، بی محابا، کولی وار پای می کوبد
بر داریه می ریزد
به قلم می پیچد
سیاه می کند برگها را، دستها را
بالا می رود و از چشم سرازیر می شود
بالا می رود و در ذهن زنجیر می شود
زنجیری مست بی سامان!
زنجره ای بی امان زار می زند
" عمو زنجیر باف زنجیر منو بافتی؟!"
عریانی کلام را سکوتی سنگین باید
و عریانی چشمها را خرواری از خواب.
برچسب:
نویسنده: آرتمیس ابراهیمی